تبليغاتX
 قصه همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت .....
 


 

نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت


از زبان تمامی آنان که در ارزوی بودن پدر بزرگ شدند اما... وتقدیم به انانی که خوب معنای مردانگی را فهم

 

 

   نگاه به دستهای بابا مرهم جون من می شه         

   دارم نگاهش می کنم آتیش به جونم همیشه

 

  صدا و حرفای بابا بوی غریبی رو میده           

 پلاک و پرچمش به من حس عجیبی رو میده

 

  صدای سرفه های اون یه افتخاره واسه من           

  نگاه به چشم مصنوعیش غرور میاره واسه من

 

  تسبیح جانماز اون همیشه بیاد جبهه هاست            

 نگاه بی زبون اون فقط بیاد کربلاست

 

  بابای خوب رزمی کار می فته  هی بیاد جنگ      

  به یاد توپ و ترکش وبه یاد سنگر و تفنگ

 

  چقدر تو حس میره بابا،دوباره مثل اون روزا        

 چه واقعی می شه براش تصویر جنگ توکربلا

 

  دوستاش و بازمی بینه که همه به یک طرف میرن  

 برای رفتن به بهشت یکی یکی تو صف میرن

 

نوبتی هم با شه ولی نو بت اون نمی رسه

سوال بی جواب شده چرا به اون که می رسه ....؟

 

 و بعد با حسرت زیاد ، یاد خودش می افته که      

   قسمت نشد شهید بشه دلش می شه هزار تیکه

 

  بابای شیمیایی مون دوباره اکسیژن می خواد          

تنگه نفس های بابا مثل دلش خیلی زیاد

 

  مامان نگاهش می کنه ، با بغض والتماس میگه     

  نگاه کنید شهید شده ، نفس نمی کشه دیگه

 

  رفته به آسمون دیگه _ اکسیژن می خواد چیکار  

   هوای عاشقی داره _ اونم توی این روزگار

 

پدرم روزت مبارک این روز به حق که شایسته ی تمامی نفس های به شماره افتاده ی توست و تاول هایی که نمی دانم تا کی باید روی پوست تو به یادگار بماند

یادگاری از هشت سال استقامت و مردانگی

پدرم تمامی عمر روز تو و تمام همسنگران توست چه انان که رفتند و چه انان که ماندند اما فراموششان نشد...

 مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مددی

 


 

نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


خدیجه غفاری

 

شعرو موسیقی بود

پنجره باز شد و

پرده ها می خواندند

از همان پنجره او را دیدم

که نگاهم می کرد

مثل ابراهیمی

همه بت های دلم ویران شد

و در آنجا ابلیسی

پای هر لحظه تپش های زمان می چرخید

باز نگذاشت به من گوید که

که مرا دوست دارد یا نه

پرده پرده دل من در گناهان نگاهم می سوخت

شعله هایش را من

مثل گل می چیدم

همچنان می چرخید

فکر در من در او

همچنان می چرخید

پای هر لحظه تپش های زمان آن ابلیس

تا که بر داشتم از روی زمین سنگی را

حس تلخی دارم

پنجره بی پرده

چه به من می گوید

خبری نیست از او

خبری نیست از او

و نه حتی ابلیس

همچنان در نوسان

                  مانده ام سنگ بدست

                       


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت


فرشته نظری

 

باد خاکستر پو سیده ی من را

در نفس پنجره ها با خود برد

یک سبد حسرت و تنهایی و غم

ومن اکنون آغشته به آغوش پر از خالی تو

بر فرارت ساعت ها می شکنم می سوزم

باز هم هق هق تاریک صدا

بازهم پنجره بسته ی یک عمر دعا

که نشد باز به روی من و اندیشه تو

باز هم نفس آخر تنهایی من

که خدا فرشته ام

در صدای پر خفاش شب ثانیه ها پرپر شد

                                         


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت


مریم نسیمی

 

در میان پلک زدن شعله ها

کشاکش هوسی سخت

در انتهای دست پاچگی

تلقین اندیشه آلوده

در تمام رگهای بر جسته ی عشق

ناگزیری !!!!!

چون زمزمه هاست

این طبیعت هوس عشق است

چون خوکی که بی گناه نجس است


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت


کارنامه فعلیت ها

از ماه فروردین خبر آورده بودند                                  با قشقرق با شور و شر آورده بودند

با جیغ جیغ و جیک جیک دسته جمعی                             گنجشک ها انگار سر آورده بودند

تا شب از این شاخه به آن شاخه پریدند                              از شادی آنها بال در آورده بودند

 

صبحی پدر جان رفته بودند و یک عده                             از دور میدان کارگر آورده بودند

و کار گر ها طبق دستور پدر جان                                 همراه خود اره – تبر آورده بودند

تا ظهر خیلی از درختان رابریدند                                  گنجشک ها هم آه بر آورده بودند

از ترس حتی جکشان هم در نیامد                                اما مرا هم زیر پر آورده بودند

پشت درختان گریه کردم کارگرها                              با خود مرا پیش پدر آورده بودند

و او تعجب کرد :یک گنجشک بودم                                وقتی مرا نزدیکتر آورده بودند

 

از خانه می رفتم که دیگر بر نگردم                             و هی مرا ازدور و بر آورده بودند

یکروز من را در بیابان ها ی اطراف                         در شکل یک شانه به سر آورده بودند

فردا شبیه بلبل سر گشته ای که                               با زحمت از کوه و کمر آورده بودند

 

یکذره در شیشه هوا آورده بودند                             سو غاتی از یک روستا آورده بودند

اقوام دور مادری در بقچه شان از                            برگ درختان چند تا آورده بودند

وقتی که بر گشتند ده همراه آنها                             هی رفته بودم هی مرا آورده بودند

جای درختان سبز کم کم برجها را                             مردم به اصل ماجرا آورده بودند

کم کم فراموشی گرفتم فکر کردم                            در اصل من را برده یا آورده بودند

اول مرا از باغ بیرون کرده بودند                         و بعد در این برجها آورده بودند

در برج ها ، بهتر بگویم در قفس ها                        حیف از کجا من را کجا آورده بودند

                              القصه مردم بعد از آن تاریخ کمتر

                            گنجشک و انسان را بجا آورده بودند

                                                                          (مریم آریان)

 

 

امروز  (۱۹/۴/۸۶)  وبلاگ ادبی (حلقه اتفاق ) در فصل آشنایی به دنیای مجازی اینتر نت پا گذاشت و ما اهالی شعر می خواهیم با حضور در این جشن تولد ادبی آرزوکنیم که انشاءالله عمرش دراز باد به امید اینکه در این دنیای مجازی مجالی بیابیم برای رسیدن به شعری حقیقی .

اولین بار نطفه این حرکت فرهنگی در اواخر سال 85 در حوزه هنری مرکز کرج شکل گرفت که این حوزه با معاونت سازمان دانش آموزی در راستای رسالت فرهنگی خویش با هدف جذب و پرورش استعداد های ادبی نوپای دانش آموزی اقدام به بر گزاری دوره های آموزش شعر سرایی نمودند که برای اولین بار به صورت طرح و آزمایش در دو مرکز شهر ری و کرج اجرا شد و هر دو شهر در اجرای این طرح آزمون موفقی داشتند و این نخستین بار بود که آموزش هنر شعر سرایی در کنار آموزش دیگر هنر ها از قبیل گرافیک ، موسیقی ، داستان نویسی ، تئاتر،فیلم سازی و ...  

این طرح در حوزه هنری مطرح شد و پا گرفت و این امید را به دوستداران شعر دادکه از این پس این مهم در تمام حوزه های هنری سراسر کشور قابل اجرا باشد . اولین اعضای این دوره ها ، دانش آموزان نو قلم شاعر بودند که توسط فراخوانی که به دبیرستان ها داده شد ه بودند جذب شدند ودر کلاس هایی که تدریس آن را خانم مریم آریان شاعر صاحب نام معاصر بر عهده داشتند شرکت نموده و اصول ابتدایی و مبانی اولیه ی شاعری را آمو ختند و هم اکنون با سپری کردن سه دوره تکمیلی  از این کلاس ها در عرصه آفرینشهای ادبی حرفهایی برای گفتن دارند . و در پایان هر دوره همایش ادبی (حلقه اتفاق )که هم حسن ختام بر پایان دوره قبل و هم فتح بابی برای شروع مجدد کلاس ها و از سر گیری فعالیت ها است با حضور شاعران و شعر دوستان بر پا می شود .

آخرین همایش بر گزارشده ، دوره سوم بود که در تاریخ                با حضور جمعی از شاعران کرج و استقبال علا قه مندان و همراهی ارزشمند آقای فاضل نظری از چهره های ماندگار و تأثیر گذار شعر امروز به عنوان میهمان ویژه و با اهداء جوایز نفیس به نفرات برتر بر گزار شد . و دوره ی چهارم متعاقباّ بعد از همایش قبل شروع به کار کرد و اکنون در آستانه ی بر گزاری همایش چهارم هستیم که به طور سراسری و با موضوع آزاد می باشد که فراخوان آن ازطریق  همین پایگاه برای علاقه مندان اعلام می گردد و به اطلا ع می رسانیم که دبیر خانه این همایش آماده در یافت آثار شاعران نو قلم می با شد و جوایز ارزنده ای برای رتبه های برتر در نظر گرفته است ودر روز بر گزاری همایش که تاریخ آن از همین طریق اعلام خمی گردد از نفرات بر تر تقدیر شایسته به عمل خواهد آورد .

آدرس دبیر خانه : کرج – خیابان مطهری – بلوار ابوذر – میلاد 4 حوزه هنری مرکز کرج

آنچه خواندید گزارشی بود از سابقه فعالیت ما در حوزه هنری کرج و حلقه اتفاق و اما می رسیم به شعر ، نمونه هایی از آثار اعضای دبیر خانه دائمی شعر جوان کرج قرار داده شده که مقدمه ای برای شروع کار تا ان شائالله آثار و نقد های و نظریات دیگر دوستان نیز برسد شاید این مقدمه و کلا ً مقدمه نویسی برای این است که نمی توان هیچ کاری را بدون مقدمه شروع کرد امیدوارم این شروع خوبی باشد برای پایانی بهتر .....


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 20:48 موضوع | لینک ثابت



  محکمه ي الهي
يه شب که من حسابي خسته بودم

همين جــوري چشامو بستـه بـودم

سياهي چشــام يه لحظه سُـر خـورد

يــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب ديدم محشر کــبري شده

محکـمــة الهــــي بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

رديف رديف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب مي کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب مي کنـه

ميگه  چـرا اين همــه لج مي کنيـد

راهتــونو بـي خـودي کج مـي کنيـد

آيــــه فرستـادم کــه آدم بشيـــد

بــا دلخوشـي کنــار هـم جـم بشيد

دلاي غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنيــد

بـا فکــرتـون دنيــــا رو آبــاد کنيـد

عقــل دادم بـريـــد تــدبـّر کـنيــد

نـه اينکه جاي عقلو کــاه پر کنيـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ  گفتــم

نيـــــــافريـده بــاريکــلاّ  گفتـــم

من که هـواتونو هميشـه داشتـــم

حتي يه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازي نکــرده باختيـــد

نشـستيـد و خــــداي جعلي ساختيـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد

از مــــا و آيــه هاي مـا جـدا شــــد

يه جو زمين و اين همه شلوغـــي؟

اين همه ديــن و مذهب دروغـــي؟

حقيقتـاً شماهـــا خيـلي پستـيـن

خــر نبـاشيـن گـــاوو نمـي پرستين

از تـوي جـم يکــي بـُلن شد ايستاد

بُـلن بـُلن هــي صلـــــوات فرستـاد

از اون قيافه هــاي پـشـم و پـيـلـي

از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي

گف چــرا هيشکي روسري سرش نيست

پس چـرا هيشکي پيش همسرش نيست

چــرا زنـا ايـــن جـــوري بد لبــاسن

مــرداي غيـــــرتــي کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن

اينجا کـــه فرقي نـدارن مــــرد و زن

  يــارو کِنِف شــد ولــي از رو نــرفت

  حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

  چشاش مـي چرخه نمي دونم چشــه

  آهان مي خواد يواشکي جيم بشــه

  ديد يـــه کمي سرش شلوغـــه خـدا

  يواش يواش شـد از جماعت جـــدا

  بــا شکمـي شبيـــه بشکــة نفت

  يهو سرش رو پايين انـداخت و رفت

  قــراولا چـــن تــا بهش ايس دادن

  يــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

  فوري در آورد واسه شون چک کشيد

  گف ببريد وصول کنيـد خوش بشيـد

  دلــــم بـــــراي حــوريـا لـک زده

  ديـر بــرســم يکــي ديگـه تـک زده

  اگــــر نرم حوريــــه دلگير ميشــــه

  تو رو خــــدا بذار برم دير ميشـــــه

  قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

  بـا رشـــوه ي خيلي کلـون نشد نـرم

  گـــوشاي يــارو رو گرف تو دستـش

  کشون کشون برد و يه جايـي بستش

  رشوه ي حاجــي رو ضميمــه کــردن

  تـوي جهنـم اونــو بيمــه کـــردن

  حاجيــه داش بـُلن بُـلن غر مـــي زد

  داش روي اعصـابـــــا تلنگر مــــي زد

  خدا بهش گف ديگه بس کن حاجـي

  يه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـي

  ايـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن

  بگيـر بشين اين قــــده کل کل نکــن

  يـــه عا لمه نامــه داريـم نخــونده

  تـــــازه ، هنوز کُرات ديگــــه مـونده

  نامــه ي تـو پر از کـــاراي زشتـــــه

  کي به تو گفتـه جات توي بهشتــــه ؟

  بهش جـــــاي آدمــاي بـاحالـــــه

  ولت کنـــــم بري بهش ؟ محالـــــه

  يادتــــه کـه چقد ريا مي کـــــردي

  بنده هــاي مـــــارو سيـا مـــي کردي

  تا يـــه نفر دور و بــرت مـي ديــــدي

  چقد ولا الضّــــا لّينـو  مـي کشيـــدي

  اين همه که روضه و نوحــه خونـدي

  يه لقمه نون دست کسي رسـونـــدي؟

  خيال مي کردي ما حواسمــون نيس

  نظم نظام هستي کشکـي کشکي س؟

  هر کـــــاري کـردي بچــه هـا نوشتن

  مي خواي برو خـودت ببين تـــو زونکن

  خلاصـــه ، وقتي يـارو فهميد اينـــه

  بـــــازم دُرُس نمـي تونس بشينــــه

  کاسه ي صبرش يه دفـه سر مي رف

  تـــا فرصـتي گير مي آورد در مي رف

  قيـامتـه اينجـــا عجـب جـــــاييــه

  جــون شمــــا خيلـي تمـاشـــاييــه

  از يــــه طرف کلــي کشيش آوردن

 کشون کشون همـه رو پيش آوردن

 گفتـم اينـــــارو کـــــه قطار کردن

 بيچـــــاره ها مگـــه چيکار کــردن؟

 مأ موره گف ميگم بهت مــن الان

 مفسد في الارض کــه ميگن همين هان

 گفت: اينـــــا بهش فروشي کـردن

 بـــي پـدرا خــــــدارو جوشي کــردن

 بنـــــام دين حسابي خــوردن اينها

 کـــفر خـــــــدارو در آوردن اينهــــا

 بد جــوري ژاندارکو اينـــا چزونـدن

 زنــده تـوي آتيش اونـــو سوزوندن

 روي زمين خـــدايي پيشــه کــردن

 خون گاليلـــه رو تو شيشــه کــردن

 اگــــه بهش بگي کُلاتــو صاف کن

 بهت ميگـــه بشين و اعتـراف کــن

 هميشـــه در حــال نظاره بــــودن

 شما بگـــــو اينا چي کــــاره بـودن؟

 خيام اومد يه بطري ام تــو دستش

 رفت و يه گوشــه يي گرف نشستش

 حــــاجي بُـلن شد با صـداي محکم

 گف : ايـن آقـــا بـايد بــره جهنـــم

 خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن

 بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

 بگــــو چرا بـــه خون اين هلاکـــي

 اين کـــه نه مدعي داره نـــه شاکـي

 نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هياهـو

 نــــه عربده کشيده و نـــه چاقــــو

 نـــه مال اين نــــه مال اونـو برده

 فقط عـــرق خــــريده  رفتـــه خورده

 آدم خوبيـه هـــــــواشو داشتــــم

 اينجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

 يهــــو شنيــــدم ايس خبردار دادن

 نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

 

حضرت اسرافيل از اونــــور  اومد

رف روي چـــار پايــه و چــن تا صـــور زد

ديــــدم دارن تخت روون ميــــارن

فرشتـــه هــــا رو دوششــون ميـــارن

مونده بودم کــه اين کيـــه خدايا

تـــو محشـر اين کــارا چيـــــه خدايـــا

فِک مي کنيد داخل اون تخ کي بود

الان ميگم ،يـه لحظه ، اسمش چي بـود؟

اون که تو دنيا مثل توپ صدا کـرد

همون کــــه اين لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالي  بود اون ديگه

بگيد بــابــا ، تومــــاس اديسون ديگـه

خــدا بهش گف ديگـــه پايين نيـا

يـــــه راس بـــــرو بهش پيش انبيـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو

بــه هـر وسيلــه اي اگـــــر بود بــــرو

از روي پل نري يـــه وخ مـي افتــي

مـيگــم هــــوايي ببرنـــد و مفتـــــي

باز حاجــي ساکت نتونس بشينـــه

گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اينـــه؟

آخه  اديسون کــه مسلمون نبود

ايـن بـابـا اهل ديــن و ايمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـاي منبر

نــه شمـر مي دونس چيـه نــــه خـنجــر

يــه رکعت ام نماز شب نخــونـده

با سيم ميماش شب رو به صُب رسونده

حرفــاي يارو کــه بـــه اينجا رسيد

خـــدا يه آهـــي از تــــــه دل کشيـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد

يــــــه کم  به اين حاجي نيگا نيگا کـرد

از اون نگـاههـاي عـاقل انـدر ـــــ

[ سفيه ]   شــــــو بـايد بيــارم ايـن ور

با اينکه خيلي خيلي خستـه هم بود

خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرايي هستيد

بـــابــا عجب جـــــونـورايـي هستيـــد

شمر اگه بود آدولف هيتلــرم بود

خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حيفه کــــه آدم خودشو پير کنــه

و ســـوزنش فقط يــــه جـــا گير کنــه

ميگيـد تومـاس من مسلمـون نبـود

اهل نمــاز و ديـن و ايمــــون نبــــود

اولاً از کجا ميگيــد ايـن حرفــــو ؟

در بيــــاريد کـلّــة زيــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه

دليلشـم اين چيزايــي کــــه ساختـــه

درسـتـــه  گفتـه ام عبـادت کنيــد

نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنيـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنيـــارو هم کلـّـــي قشنگ کــــــرده

من يـــه چراغ کــه بيشتـر نداشتـم

اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نميدونيد چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنيـا هيچـکي  بـي چـراغ  نبوده

يا اگـرم بـوده ،  تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـراي حاجـــــي آتش افــروخت

دروغ چرا يـــه کم براش دلــم سوخت

طفلي تــو باورش چــــه قصرا ساخته

اما بـــه اينجا کـــــه رسيده باختــــه

يکي مياد يــــه هاله ايي بــاهاشـــه

چقـــد بهش ميـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسيد و دست گذاش رو دوشــم

دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزيست

وقتي نمــي فهمي، بپرســي بــد نيست

اونکـــه نشستـه يک مقــام والاست

متــرجمـــه ، رفيق حق تعالـــي ست

خـودِ خــــدا نيست ، نمـاينده شـــــه

مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــداي لم يلد کــــه ديدنــي نيس

صــــداش  با اين گوشـا شنيدني نيس

شمــــا زمينيـــا همــش همينيـــد

اونــــورِ ميـــزي رو خـــــدا مـي بينيـد

همينجوري مي خواس بلن شه نم نم

گف : کـــه پاشو، بـايد بــري جهنــــم

وقتـي ديـدم منم گــــرفتار شــــدم

شعر زیبای آقای خلیل جوادی

 


 

نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت


به یاد دکتر علی شریعتی و دکتر مصطفی چمران

امروز که این دو مطلب را در کنار هم می نویسم بیاد مناجات دکتر چمران در کنار مزار علی شریعتی می افتم که چنین می گفت :ای علی هنگامی که در خط مقدم جنگ با اسرائیل قرار گرفته بودم تنها چیزی که با خود برده بودم کویر تو بود .

ای علی تو درس زندگی کردن و  شهادت را به من آموختی....

 و به راستی چه شایسته بود که در دو روز پشت سر هم از این دو رو ح بهم گره خورده یاد شود دو رو ح بزرگی که در تمام عمر صلیبشان را بر پشت خویش حمل می کردند

وامروز تنها افسانه ای شدند برای مصلحت اندیشی های مملکتی آنجا که به سود باشد علی شریعتی شهید و مصطفی چمران مبارز جلوه می کند

وآنجا که موازین منفعتی رجال در خطر بیافتد علی شریعتی به عنوان یک متفکر الطقاطی سانسور می شود و مصطفی چمران هم در پشت یک پرده کلفت امنیتی تا اطلاع ثانوی استخوان در گلویش می فشارد تا سعی کند که ساکت بماند

برایشان دعا می کنیم تا برایمان دعا کنند

                                                                                                                        

این شعری که براتون گذاشتم شعری است از استاد بزرگم دکتر علی شریعتی به مناسبت سالگرد شهادتشون ۲۹ خرداد

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده یی از عشوه ی نسیم

خشمی که خفته در پس هر زهر خنده یی

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته یی

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام زشت بدکار روزگار

من چیستم ؟

برجا زکاروان سبک بار آرزو

خاکستری براه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم ؟

تک لکه ای زننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی ،آلوده دامنی

یک ضجه ی شکسته به۹ حلقوم بی کسی

راز نگفته یی و سرود نخوانده یی

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پائیزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

و این هم قسمتی از نیایش دکتر چمران  به مناسبت سالگرد شهادتشون ۳۰ خرداد

 

خدايا! تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم.
تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم.
تو مرا آه کردي، که از سينه بيوه‏زنان و درمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فرياد کردي، که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمايم.
تو مرا حجت قراردادي، تا کسي نتواند خود را فريب دهد.
تو مرا مقياس سنجش قراردادي تا مظهر ارزش‏هاي خدايي باشم. تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاري را بنمايانم.
تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتي، تو مرا به آتش عشق سوختي. تو مرا در طوفان حوادث پرداختي، در کوره درد و غم گداختي، تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي، و در کوير فقر و حرمان و تنهايي سوزاندي.
خدايا! تو به من، پوچي لذات زودگذر را نمودي، ناپايداري روزگار را نشان دادي، لذت مبارزه را چشاندي، ارزش شهادت را آموختي.
خدايا! تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک‏زار انسان ببارم، تو مرا فرياد کردي که همچون رعد، در ميان طوفان حوادث بغرم.
تو مرا درد و غم کردي، تا هم‏نشين محرومين و دل‏شکسته‏گان باشم، تو مرا عشق کردي تا در قلب‏هاي عشاق بسوزم.
تو مرا برق کردي تا در آسمان ظلمت‏زده بتازم، و سياهي اين شب ظلماني را بدرم.
تو مرا زهد کردي، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتي، وجود داشته باشم، و هنگام پيروزي و جشن و تقسيم غنائم، دامن خود برگيرم و در کوير تنهايي با خداي خود تنها بمانم.
غم و درد؛
خدايا! تو را شکر مي‏کنم که غم و دردهاي شخصي مرا که کثيف و کشنده بود از من گرفتي، و غم‏ها و دردهاي خدايي دادي، که زيبا و متعال بود.
خدايا! تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتي، تو مار به آتش عشق سوختي، در کوره غم گداختي، در طوفان حوادث ساختي و پرداختي، تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي، و در کوير فقر و حرمان و تنهايي سوزاندي.
خدايا! تو را شکر مي‏کنم که مرا سنگ زيرين آسيا کردي، و به من قدرت تحمل دادي که اين همه درد و فشار را، که در تصورم نمي‏گنجيد، بر قلب و روحم حمل کنم، از مجالس جشن و شادي بگريزم و به مراکز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم.
خدايا! تو را شکر مي‏کن مکه غم را آفريدي، و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي.
خدايا! در غم و درد شخصي مي‏سوختم، تو آن‏چنان در دردها و غم‏هاي زجرديدگان و محرومان و دل‏شکسته‏گان غرقم کردي، که دردها و غم‏هاي شخصي را فراموش کردم. تو مرا با زجر و شکنجه همه محرومين و مظلومين تاريخ آشنا کردي، از اين راه تو علي را به من شناساندي، تو مرا با حسين آشنا کردي، تو دردها و غم‏هاي زينب را بر دلم گذاشتي، تو مرا با تاريخ درآميختي، و من خود را در تاريخ فراموش کردم، با ازليت و ابديت يکي شدم، و از اين نعمت بزرگ، تو را شکر مي‏کنم.
خدايا! تو را شکر مي‏کنم که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي، تو را شکر مي‏کنم که جانم را به آتش غم سوزاندي، و قلب مجروحم را براي هميشه داغدار کردي، دلم را سوختي و شکستي، تا فقط جايگاه تو باشد.
.
درد و غم، از وجود اکسيري ساخت که جز حقيقت چيزي نجويد، جز فداکاري راهي برنگزيند، و جز عشق چيزي از آن ترشح نکند.
خدايا! دل‏شکسته‏ام، زجرکشيده‏ام، ظلم‏زده‏ام، از همه‏چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده‏اي تيره و مبهم و تاريک قرار گرفته‏ام، تنها تو را مي‏شناسم، تنها به سوي تو مي‏آيم، تنها با تو راز و نياز مي‏کنم.
خدايا! دل‏شکسته‏اي با تو راز و نياز مي‏کند، زجرکشيده‏اي که وارث هزارها سال مصيبت و شکنجه است، ظلم‏زده‏اي که تا اعماق استخوان‏هايش از شدت درد و رنج مي‏سوزد، نااميدي که در افق سرنوشت، جز ظلم و حرمان و تاريکي نمي‏بيند، و جز آينده‏اي مبهم و تاريک سراغ ندارد

مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مددی

 


 

نوشته شده توسط الهه در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت


بازی سر نوشت

 

من آخرش

به هیچ کجای این نا کجا آباد نمی رسم

تو خوب می دانی

قطار کودکی ام رفت

 در امتداد روزهای پا ئیزی بهار

واز من

از من خسته و پژمرده این دور خیال

تنها چمدانی با قی است

با مشتی از خا طره های مچاله ای

که هر کدا مشان برای خود لهوف می با فند

........

ما جرای دختری که

دستهایش . میان هردو پای لاغرش

و با نفس و های بی رمق

 سرد تر می شد

و یا لباس پاره ای که

مادرم با بغض می گفت :

برای خو دش خریده است

ومن

چه ابلهانه بود

که فکر می کردم

مغازه دار اینبار هم سر اورا .....!

و یا کفشهایی که بجای برادرم

بلند  می خندیدند

ویا .....

ویا بس است برای گفتن از این

 خیال و خا طرات درد

بس است

حالا به من حق می دهی

که برای خندیدن

یا برای لحظه ای عاشقانه تر زیستن

جایی نمانده است ...

جایی برای جوانی من

با این صورت چروک و پو سیده نمانده است

خوشی برای توست

سندش را خدا بنامت زد

پای ان را پدرت امضا کرد

و تو هی خندیدی ...

و تو بر بخت سیاه و شوم من خندیدی

من نمی دانستم ...!

نقش تو میان این صحنه تاریک کجاست ؟

خدایت بخشید

پدرت امضا کرد

ومن هم

مدتها ...

چوب بی عرضگی پدرم را خوردم .....!

دوست عزیز خوشحال می شم اگر نظرتو در مورد شعرم بدونم پس بیدریغ خوشحالم کن

مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مددی

 


 

نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت


نامه یک شاگرد

خدا یا تو او لین اموز گار انسانی پس به همه اموزگاران که می کو شند شا گرد خوبی برای تو با شند بیاموز که معلمی اشتغال نیست اشتعال است عشق است و این جمله را که معلمی صبر ایوب می خوا هد شور موسی لطف عیسی و رحمت محمد را زمزمه لب تمامی انسانها قرار بده

اولین قدم را که برداشتم با سینه ای بسته  قلبی کوچک و چشمی نا بینا وفکری محدود بودم

وای معلم

تو بودی که دلی دریایی سینه ای گشاده وقلبی مالامال از عشق را به من دادی واموختی که چگونه می توان عاشق بود عاشق ماند

به من یاد دادی که دوست بدارم

پس تا هستم دو ستت دارم

 

مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مددی

 


 

نوشته شده توسط الهه در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت


سالگرد شهادت سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی اوینی

برای این پست شاید همین کافی باشد

خوش بحالش که نیست تا ابتذال سینمای راکد ایران را ببیند

و یا ای کاش بود تا لا اقل فکری به حال این همه فیلم های فارسی می کرد .....

قسمتی از نقد شهید اوینی بر سینمابا عنوان

جذابيت در سينما



«فیلم اگر جاذبه نداشته باشد، فیلم نیست». آیا این سخن همان همه که مشهور است، بدیهی است؟

برای خواندن مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

نظر فراموش نشود

مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مددی


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


 

سلام

با تا خیر عیدتون مبارک

انشا الله سال خوبی داشته باشید

یه شعر براتون می ذارم بخونید بعد نظرتون رو بگید

عید ما روزی بود که از ظلم آثاری نباشد

در کمند درد و رنج و غم گرفتاری نباشد

روز عید اغنیا ئ روز عزای بی نوایان

بینوایان را با چنین عیدی سر و کاری نباشد

 

مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مددی


 

نوشته شده توسط الهه در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت


ادامه شعر محمد رضا آغاسی

یا حضرت خورشید سلام علیک

بازوانش مرگ را بیتاب کرد                        

تیغهای تشنه را سیراب کرد

تا کنون عبا س ها را دیده ای ؟

 بو سه ای از دست آنان چیده ای ؟

بنگر این مستان آتش خورده را

بازوان تیر و تر کش خو رده را

شیعه پر در رنگ آبی میکند

آسمان را آفتا بی می کند

وآنچه شرح حال خویشان تو بود

تاب گیسوی پریشان تو بود

میروی بر نیزه تا شام خراب

تا لبی تر سازی از طشت شراب

کربلا بیت الحرا می دیگر است

حاجیا نش را صفایی دیگر است

نیت اش ترک سراپا گفتن است

در پیش تکبیر در خون خفتن است

از حرم تا قتلگه سعی و صفا ست

رد پای اهل بیت مصطفی است

عید اضحی ذبح اکبر را ببین

کعبه ی در خون شنا ور را ببین

ای جوانان بنی هاشم چرا

بر نمی دارید تا بوت مرا ؟

خاک تا کی سر کند در آفتاب

تا زشاخ و برگ او جو شد شراب

ای خما ران را شرا بی سو خته

ما عطشناکیم و آبی سوخته

بی تو در چاهم و آهی آتشین

دلوی از دود و طنا بی سو خته

دوش دیدم خیمه هایی را بخواب

شعله گون در پیچ و تا بی سو خته ....

  

التماس دعا

مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مدد ی

 


 

نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت


عشق تشنه می شود خون بایدش داد

 

یا حضرت خورشید سلا م


کیست این سا قی که در خون پا نهاد ؟
تیر ها را دید و پیشانی نهاد ؟
کیست این ساقی که بر خود پا گذا شت
اب را در حسرت لبها گذاشت
مشک من لبریز اب و ابروست
چشم من با خیمه ها در گفتگوست
ای خدا این مشک را از من مگیر
گرگرفتی اشک را از من مگیر
شیعه بی اشک چون شمع مرده است
کز غم بی اتشی افسرده است
نسبتی دارند با هم اب و گل
اشک می شوید غبار از چشم دل
اشک ای عجز ثبوت بندگی 
چشمه جوشان اب وزندگی
اشک ای تسبیح احمد در حرا
غرق در خون کن تما شا ی مرا
اشک ای سر تسلای علی
وی سکوت الود فریاد جلی
اشک ای ایئنه بی تار و پود
همدم زهرا به شبهای کبود
اشک ای ارام جان بی قرار
در رکاب نا قه زینب ببار
خواب میدیدم که در بیداریم
در مسیر کاروانی جاریم
کاروانی بی سر و بی سر پرست
غل به گردن- خشک لب - تاول بدست
کاروان از بس که اتش دیده بود
اشک در چشمانشان خشکیده بود
کربلا لبریز عطر یا س شد
نوبت جانبازی عباس شد ..........
.........
محمد رضا آقاسی
ادامه ی این شعر رو در پست بعدی می ذارم
فاتحه برای اقاسی یادتون نره

 

مدد زغیر تو ننگ است

یا مولا مدد ی


 

نوشته شده توسط الهه در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت


کربلا ....تو مرا دیوانه دیوانه دیوانه کردی.......

 

یا حضرت خورشید سلام علیک

 

 الا یا ایها ساقی
ادر کاسا ونا ولها
که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
چه دشوار است و پیمودن
زهجران تو منزل ها
بیا دت آنچنان گریم که افتد نا قه در گلها
من از آن حزن روز افزون
که یو سف داشت دانستم
که عشق از پرده اسمت
برون ارد زلیخا را
بزن ساغر به خون دل
که تا می بی دلان با شد
دلت را خا نه غم کن که رسم عا شقان باشد
به شام اول قبرم چو پرسیدند و نا مت را ؟
بگو عبد اباالفضلم . غلام حضرت زهرا
چو پرسیدند و دینت چیست ؟
بگو دنیا و عقبایم دو چشم حضرت سا غی است ..........

 


اين هم پيش کشي به صا حت مقدس حضرت ارباب

یکی از دل نو شته های خودم

و اگر انسانها
نه فقط انسا نها
و نه آنکس که وجودش تنها زگل است و ظا هرش يک انسان
ونه آن کس که به آدم نسبي را دارد
و نه اينها همه نه
او که هنگام گذر
از پس معرکه تا عشق سخن مي گويد
او که هنگام عبور
 از ميان کو چه ها ي بي کسي
با قدم هاي خدا همگام است
او که در پيشاني خبري دارد
 زگذشت ايّام
او که از خاک زمين تحفه اي مي گيرد
 تا که فردا به ملا ئک هبه اي وادارد
او که قامت زقيامش

از ازل تا به قيا مت با قي است
به خدا هابيلي است

مدد زغير تو ننگ است
يا زهرا  مدد ي


 

نوشته شده توسط الهه در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting